printlogo


تغییرِ مسیرِ دولت، مطالبه‌ی عمومی مردم است
ناکامی «اعتــدال‌گرایی»؛ ناکامی «لیبــرالیسم»
دکتر مهدی جمشیدی

[یکم]. اعتدال‌گرایی، قطارِ لیبرالیسم را به درّه افکند
من نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار انتخابات ریاست جمهوری است و کدام جریان و شخص، قدرت را در دست خواهد گرفت - هر چند که ذهنم خالی از حدس‌ها و تخمین‌هایی نیست - اما به روشنی معتقدم حسن روحانی در جایگاه ریاست جمهوری، از یک جهت، خدمت بزرگی به جریانِ اسلامی و انقلابی کرد و در عمل، «اعتبار» و «صِدق» گفته‌های‌شان را نمایان ساخت؛ البته بی‌آن که چنین قصد و انگیزه‌ای داشته باشد. هر آنچه که نیروهای فکری انقلاب و از جمله شخص آیت‌الله محمدتقی مصباح‌یزدی، درباره‌ی ناروایی و کژیِ «لیبرالیسم» می‌گفتند و می‌کوشیدند با استناد به شواهد و قراینِ تاریخی - یعنی دوره‌ی حاکمیّت دولت‌های سازندگی و اصلاحات - و یا از طریق اقامۀ دلایلِ نظری و معرفتی اثبات کنند، یکباره در صحنه‌ی عمل و عین، خود را نشان داد و سِره و را از ناسِره جدا کرد. آری، حضور وی هزینه‌های گزافی را بر انقلاب تحمیل کرد و موجب گردید حرکت شتابان و تکاملیِ انقلاب، دچار نقصان و سستی گردد، اما از آن سو، پیامدها و کارکردهای غیرنیّتمندِ دولت او را نیز نباید از نظر دور داشت و نادیده گرفت. آن هزینه‌های سنگین به جای خود درخورِ ملاحظه است، و این دستاورهای دیریاب نیز به جای خود. این تجربه‌ی تلخ که فرصت‌هایی را سوزاند و امکان‌هایی را ضایع ساخت، به همین سبب باید سخت در مرکزِ تأمّل و تدقیق و حساسیّت ما قرار گیرد و درس‌ها و عبرت‌های آن یافته و به مردم شناسانده شود، در غیر این صورت، دوباره در چنین بیراهه‌ای گرفتار می‌شویم. شاید بتوان گفت جراحتِ عمیقی که دولتِ اعتدال‌گرا بر پیکرِ لیبرالیسم در ایران وارد کرد، کاری بود که از ما ساخته نبود. اگرچه روحانی به لیبرالیسم وفادار و معتقد بود، اما قطارِ لیبرالیسم را به درّه افکند!

[دوم]. اعتدال‌گرایی، امتدادِ لیبرالیسمِ دولت‌های سازندگی و اصلاحات بود
حسن روحانی، چه در دوره‌ی تبلیغات انتخاباتی‌اش در سال 1392 و چه در طول چهار سال ریاست جمهوری‌اش، هیچ اندیشه و ایده‌ی «مستقل» و «مبدعانه»‌ای در دست نداشت و نتوانست هیچ سخنی بر زبان آورد که پیش او، بارها گفته نشده باشد. هنر او، «وصله‌کاری» و «به هم سنجاق کردنِ» نظرها و  نکته‌هایی بود که پیش از وی، دیگران بیان کرده و برای تحقق‌شان کوشیده بودند. روحانی از اینجا و از آنجا، «تکه‌ها» و «پاره‌ها»یی را برگرفت و در کنار هم نشاند تا شاید بتواند فضای متفاوت و بکری را ایجاد کند، اما به تصریح بسیاری از تحلیل‌گران، از عهده‌ی این کار برنیامد. وی و دولتش، چیزی جز «امتدادی رقیق و ضعیف» از دولت‌های سازندگی و اصلاحات نبود و از این رو، هیچ گاه نتوانست از گستره‌ی معنایی و مفهومی آنها، خارج شود. دولت روحانی، ترکیبی از راهبردهای دولت هاشمی‌رفسنجانی و دولت خاتمی را برگزید و معجونی ساخت که به طور مطلق، نه این بود و نه آن؛ گرچه غلظت و برجستگیِ اندیشه‌های هاشمی‌رفسنجانی در دولت روحانی، بیشتر بود و او کانونی‌ترین مفهوم سیاسی خود را که «اعتدال» بود، از هاشمی‌رفسنجانی «اقتباس» کرد. به همین دلیل، این نوع «لیبرالیسمِ ترکیبی و مخلوط»، از سوی هر دو حمایت شد و در دولت روحانی نیز، نیروهای هر دو جریان سیاسی حضور داشتند. چنین وضعی سبب گردید که توفیق روحانی، توفیق آن دو نیز شمرده شود، و البته شکست وی نیز این گونه تفسیر و معنا گردد.

[سوم]. لیبرالیسمِ وطنی، اکنون مُرده است
حاصل انتخابات ریاست جمهوری هر چه که باشد - حتی استقرارِ مجددِ حسن روحانی در دولت - ناکامی و سقوط اعتبارِ «لیبرالیسم» را در طول چهار سال گذشته، جبران نخواهد کرد؛ چه بسیار کسانی که معتقدند راهی که در طول این مدّت پیموده شد، «گره‌گشا» و «مفید» نبود و وعده‌ها را «محقَق» و «عینی» نکرد، بلکه مردم را «سرخورده» و «ناراضی» و «منفعل» نمود. بنابراین، اصلِ متقن و اجتناب‌ناپذیر این است که دولت آینده، هرگز نباید مشابه دولت کنونی باشد و ایده‌ها و اندیشه‌های آن را دنبال کند. انتظار مردم، «تجدیدنظرِ اساسی و جدّی در سیاست‌‌ها و مدیریت‌ها»‌ است؛ چون در عمل، ثابت و عیان شد که نسخه‌ی «لیبرالیسم» با قرائت تکنوکرات‌های وطنی، قادر به حلّ مسأله‌های جامعه‌ی ما نیست و چنانچه آسیب و آفتی را ایجاد نکند - که البته ایجاد می‌کند - هیچ دردی را علاج نخواهد کرد. تکنوکرات‌های لیبرال، نه توانستند تنش و کشمکش را از سیاست خارجی و مناسبات بین‌المللی بزدایند و از عزّت و اقتدارِ ملّی صیانت کنند، نه توانستند گشایشی در اقتصاد و معیشت ایجاد کنند و رفاه و رونق و نشاطی پدید آورند، و نه توانستند آسیب‌های اجتماعی و معضلات فرهنگی را درمان کنند و امنیت را در جهانِ اجتماعی‌مان برقرار سازند. این ناکامی‌ها، خواه ناخواه به پای لیبرالیسم نوشته ‌شد و منزلت و اعتبار آن را منهدم ‌کرد؛ چراکه روحانی هم از لحاظ سیاسی و هم از لحاظ فکری، در نقش یک اپوزیسیون و منتقدِ دگراندیش ظاهر شد و بارها و بارها، تفکّر رسمی و حاکم را از زوایۀ لیبرالیسم، به چالش کشید. او با این اقدام، نه تنها می‌خواست برای خود از میان عناصر خاکستری، هوادارنی بیابد و بدنۀ اجتماعی‌اش را گسترش دهد، بلکه افزون بر این، روحانی خود نیز دچار دگردیسی و چرخش ایدئولوژیک شده بود و دیگر همچون گذشته نمی‌اندیشید؛ همان طور که هاشمی‌رفسنجانی، به چنین جانب و جهتی گرایش پیدا کرده بود و شخصیت فکری و سیاسیِ متفاوتی یافته بود.

[چهارم]. سِرّ صبر و سعه‌ی صدر آیت‌الله خامنه‌ای، عیان شد
اگر آیت الله خامنه‌ای، عرصه را برای فعالیّت اعتدال‌گرایان، به طور کلّی «مسدود» می‌کرد و امکانِ «تعیّن»‌ و «تجسّم» را از آنها می‌ستاند، امروز آن خیر و حُسنِ یاد شده، به دست نمی‌آمد و حقایق و نتایج، «مکتوم» باقی می‌ماند. آری، آیت‌الله خامنه‌ای در برابر جریانِ لیبرالیسمِ دولتی، بی‌تفاوت و خاموش نبود، اما از آن سو، چنان رفتار نکرد که درونیّات آنها، متجلّی نشود و خطایا و تبعاتِ زیان‌بار اندیشه‌های‌شان پنهان بماند. پس آن صبر و سعه‌ی صدر، چنین حکمت و غایتی داشته است. امروز، صحنه چنان است که «واقعیّت‌های عینی»، صحت و رواییِ استدلال‌ها و پیش‌بینی‌ها و انذارهای چند سالۀ آیت‌الله خامنه‌ای را با وضوحِ تمام، نشان می‌دهند، و به واسطۀ این وضع، هم عقلانیّتِ بی‌نظیر ایشان در مقام حکمرانی، بیش از گذشته، ظاهر گشت؛ و هم لغزشِ بزرگ و فرصت‌سوزِ اعتدال‌گرایان که «راه» را از «بیراهه» بازنشناختند و چهار سال از حساس‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین قطعات زمانی انقلاب را صَرف «محک زدن فرضیّاتِ بی‌اساس و مخدوش» خویش کردند. امروز افکار عمومی ما، به جمع‌بندی واحد و مشترکی رسیده‌اند که بسیار ارزشمند است؛ این‌که لیبرالیسم، نسخۀ شفابخش و گره‌گشا نیست و اندیشه‌ها غربی، بیراهه و باطل‌ند و چشم به مساعدت و همدلی و صداقت غرب داشتن، توقعی کودکانه و خام و برخاسته از ندیدن واقعیّت‌های جهان کنونی است.

[پنجم]. توجیهاتِ اعتدال‌گرایان در دفاع از لیبرلیسم، باورپذیر نیست
نباید تصوّر کرد که جریان اعتدال‌طلبی، به راحتی از قدرت کناره می‌گیرد و دست‌های خود را به دلیل کارنامه‌ی بی‌رمق و بی‌مایه‌اش، در مقابل مردم بالا می‌برد. اینان، ده‌ها «توجیه» در آستین دارند و ده‌ها «راه مفرّ» برای خود ساخته‌اند تا واقعیّت را به دلخواه خود، تفسیر کنند و مردم را فریب دهند. دولت اعتدال‌گرا، دولتی نیست که صادقانه و صمیمانه با مردم سخن گوید و واقعیّت‌سازی را بر بیان صریح و شفاف واقعیّت، ترجیح ندهد. بنابراین، هر چند واقعیّت‌های عینی با اندیشه‌ها و عملکرد این دولت، هم‌داستان نیستند و فاصله‌ی فراوانی با آنها دارند، اما نباید از «تحریف» و «تفسیر به رأی» و «جعلِ واقعیت»، غفلت کرد. بر این اساس، استدلال‌هایی از این دست، بیان شده است و یا بیان خواهد شد:
الف. ما به هدف‌های خود دست یافتیم و وعده‌هایم را محقق کردیم، و از این رو، شرمنده‌ی مردم نیستیم؛ به طوری که هم تحریم‌ها رفع گردید و هم رونق اقتصادی پدید آمد!
ب. وعده‌هایی که با ما نسبت می‌دهند، مورد ادعای ما نبوده‌اند و ما آنها را مطرح نکردیم!
ج. تحقق هدف‌‌ها، زمان بیشتری می‌طلبد و ما در دولت بعدی خویش، همه را تحقق خواهیم بخشید!
د. ما به هدف‌های دیگری دست یافتیم، که ارزش کمتری نداشته‌اند، بلکه بسیار حیاتی بوده‌اند، و از جمله این که کشور را از وقوع جنگ، رها ساختیم!
آیا افکار عمومی، فریب این استدلال‌ها را خواهند خورد، یا می‌توانند تجزیه و تحلیل کنند و آغشتگی آنها به مغالطه را تشخیص دهند؟!


Page Generated in 0/0056 sec